تبليغاتX
پارک ممنوع
دلتنگی های مجازی


................................

یا کودکان شهر بی خبرند از جنون ما

یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست

یا کودکان شهر بی خبرند از جنون ما

یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست

یا کودکان شهر بی خبرند از جنون ما

یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست

یا کودکان شهر بی خبرند از جنون ما

یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست....................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:23  توسط مبین  | 

بهار،با بوی عیدی ،بوی کاغذ رنگی واسکناس  تا نخورده لای کتاب و صدای فرهاد که می پیچد لای بهار نارنج ها و سرمستی اصیلی که با تمام احترامی که قائلم برای گل یخ، زمستان به گرد پایش هم نمی رسد

حالا بار دیگر کوچه های ساری ، و آدم هایی که شاید هم حق دارند به قیمت گوجه فکر کنند،یا اجاره ها و شهریه ها (نمی دونم چرا ه آخر چندان خوشایند نیست،یاد اجاره و شهریه و نظمیه و نشریه و و قافیه و...)

دارم فکر می کنم چه خوب که بوی بهار نارنج را نمی شود دورش دیوار کشید،یا بلیط فروخت،یا جای نارنج ها

 کاج های مطبق کاشت ،

 

وگرنه کل بهار را باید در خانه می می ماندم و مست می کردم و فکر می کردم و زمزمه ...

 با اینا زمستون سر می کنم

با اینا خستگیم در می کنم....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 19:42  توسط مبین  | 

 

 

چون خلق در کار حلاج متحیر شدند،منکر بی قیاس و مقرّ بی شمار پدید آمدند و کارهای عجایب از او بدیدند.زبان دراز کردندوسخن به خلیفه رسانیدند و جمله بر قتل او اتفاق کردند،از آن که می گفت : اناالحق

گفتند بگو هوالحق؛ گفت بلی! همه اوست.شما می گویید که: گم شده است؟بلی که حسین گم شده است.بحر محیط گم نشود و کم نگردد .جنید را گفتند :

این سخن که حسین منصور می گوید تاویلی دارد؟

گفت: بگذارید بکشند ،که روز تاویل نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:17  توسط مبین  | 

-آقا یه گل می خری؟

هنوز آنقدر شاعر نشدم که یادم برود

عشق

چندان ربطی به من نداشت

با ادای احترام به باران،و گوسفندانی که شمرده ام

مگر باربر چه عیبی داشت؟

پابرهنه،صندوقچه ای بردوش،این همه خیابان تودرتو، لگدمال بوق های ممتد

حالا می گویی به دختر گل فروش هم نگاه نکن؟

دختر گل فروش ، با چشمان معصومش

- آیا من...

اصلا مشکل از همان سفره عقدی بود که بزرگترها بی اجازه گفتند: بله

و مرا به عقد دائم یک عکس،فقط یک عکس

یک چشم ، و این همه خیابان تودرتو، با چارراهی که نمی دانم

با گرگ هایی که برادران یوسف را هم می دریدند ،
اگر کنعان ، تهران بود

و زلیخا ،زلیخای بیچاره،این همه پای رسالت یوسف ، زن نمی شد

- تا کجای رسالت باید بروم ؟

باید چیزی را به جایی برسانم

جایی که مرا به چیزی ...شاید

اینجا هیچ مثل شانزلیزه نیست

که تمام گل هایت را بخرم ، و تمام چشمت را .

اینجا تاول بی پرده ترین حرف خیابان است

خیابان، با پوستی کلفت

با دندان های تیزی که بشود کارتن پاره را هم سق بزنی

وتنی...

هنوز لگد مال بوق های ممتد

باید تنی به تن ناصرخسرو بزنم

شاید جایی باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 14:4  توسط مبین  | 

 

هرطرف صدای سوت ، سوت می کشد قطار

ریل های ناپدید ، چشم های بی قرار

 

تق تتق،صدای در،قرص های بی اثر

حرف می زند کسی،در سکوت ماندگار

 

شاهزاده ی جوان،تک سوار قصه ها

یورتمه به روی ریل ، پشت هاله ای غبار

 

شاهزاده ی جوان ، انتظار دخترک

مات مانده چشم هاش،ریل واسب بی سوار

 

زلف می دهد به باد،باد سوزناک دی

چرخ می زند دلش،در حوالی بهار

 

غلت می زند کمی،درد می کند تنش

مرد، خسته روی تخت ، دخترک سر قرار

 

آه از این دقیقه ها،مانده توی ایستگاه

دود می خورد تنش، دود می شود قطار

 

هر طرف صدای سوت،سوت می کشد قطار

ریل های روغنی ، گوش های انتظار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:0  توسط مبین  | 

   حامی عزیز می گفت "چقد حرف می زنی.شعر بنویس برو دیگه"

راست می گفت اما گاهی بعضی چیزا هست که باید گفت که این فضا جای این حرف ها هم هست

اول از همه از عجایب این دهر فیلتر شدن وبلاگ بوتیمار بود که مدتی پیش انجام گرفت و باعث تعجب و تاسف توامان من و خیلی از دوستان شد.این وبلاگ با سابقه ی چندین ساله و به همت محمد اسماعیل زاده عزیز زبان موثری برای شعر مازندران بود.فیلتر شدن این وبلاگ چه به علت سهل انگاری مسئولین و چه به هر علت دیگه حرکتی است ناشایست  و من از دوستان وبلاگ نویس و شاعرم می خوام که در وبلاگ هاشون این حرکت رو محکوم کنن تا این وبلاگ به دنیای مجازی برگرده.

دوم درد دلی که مدت ها تو ذهنم بود و جسته گریخته با دوستان مطرح کرده بودم

ایران کشوری شاعر خیزه و این هنر از دیرباز با گوشت و خون مردم عجین شده

الان هم شاعران بسیاری داریم که دراین زمینه کم و بیش به کار خودشون ادامه می دن ودنیای مجازی هم  ایفا گر نقش بسزایی در عالم ادبیاته. مدتی بعد از پا گذاشتن به عرصه ی دنیای مجازی سوالاتی ذهنم رو درگیر کرد.مثلا اینکه چرا وبلاگهای ادبی مورد توجه مخاطبان عام(منظورم افراد غیر شاعره)اون طور که باید قرار نمی گیره؟علتش ازدیاد این وبلاگ هاست یا عدم تبلیغات کافی یا مغایرت با ذائقه حداقل شعردوستان؟یا کلا همون موضوع قدیمی که مردم ایران درصد کمیشون اهل مطالعه هستن ُیا شعر که نون و آب نمیشه؟ و کلی احتمال دیگه .شاعرا و وبلاگ نویسا هستن که کم و بیش به وبلاگهای هم میرن و البته بیشتر محض چاق سلامتی و یا قرائت عبارت معروف "وبلاگ قشنگی داری.به من هم سر بزن منتظرم" یا چیزی ازین دست که این شروعی برای پرسش دومه .نه اعلام لذت بردن از شعری از دید بنده دچار مشکله و نه اعلام به روز شدن وبلاگ به دوستان دیگه.اما برای بسیاری از افراد بالا بردن آمار کامنت ها حتی اگه در همین حد هم باشه انگار تبدیل به یه هدف شده و باز هم انگار اعتبار یه وبلاگ ادبی به تعداد کامنت های گذاشته شدست!!!در این میان جای نقد و نظرات سازنده و حتی دقیق خوندن آثار مولف ظاهرا فراموش شده  کارهای بسیاری از دوستان که تن به این ابزارها نمیدن علی رغم شایستگی از مطرح شدن و بررسی و چالش باز می مونه و دراین دنیای مجازی گاهی شهرت های مجازی و اعتبار های مجازی هم برای  افرادی ایجاد میشه چه اعتبار ادبی  در کار باشه و چه نباشه..شخصا عبارت ذکرشده در بالا رو"وبلاگ قسنگی..." اگر محدود به خودش باشه نوعی توهین به فرد مقابل میدونم و گاهی شاید به رسم ادب باید بازدید افرادی رو پس داد. این گفتمان حاکم منتقل میشه و ادامه پیدا میکنه و ...

و صد البته بیان این موضوع به منزله ی نفی زحمات خالصانه ی بسیاری از دوستان نیست و این چوب برای زدن همه بوجود نیومده و حتی برای زدن هم.من به عنوان یه عضو خیلی کوچیک در دنیای ادبیات درد دلی کردم تا بپرسیم از خودمون که اولا اصلا این موضوع مشکله یا نه و درکل مشکلی وجود داره یا شرایط کاملا عادیه؟و مسیری که به این شکل وبلاگ های ادبی ما در اون طی طریق می کنن به ترکستان میره یا به کعبه ی مقصود؟ و کدام کعبه ی مقصود؟ 

از همه ی دوستان می خوام که لطف کنن و تو این بحث مشارکت داشته باشن تا همگی به دید بهتری نسبت به وضع موجود برسیم.

ممنون

مبین اعرابی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اما با تمام این حرفا برسی به شعر:

اصلا تمام آرزوهایم برایت

دلشوره امروز و فردایم برایت

 

اصلا بیا پا روی سر بگذار و بگذر

دست از سر این لحظه ها بردار و بگذر

 

بر حسب عادت گاهگاهی نا ندارم

این روزها حتی کمی رویا ندارم

 

در پرسه های بی هدف دنیا گذشته

شاید ازاینجا هم تک و تنها گذشته

 

فردا کسی جان می دهد توی خیابان

آرام، در اوج هیاهوی خیابان

 

با دست های توی جیبش تا همیشه

در کوچه های دل فریبش تا همیشه

 

این کوچه بغض دست ها را می فشارد

اینجا کسی لب های مارا می فشارد

 

می ترسم از... می ترسم از...از نقطه چین ها

از خط پایان،اولین ها، آ خرین ها

 

از روزهای شب به شب دیوانه خانه

از والیوم های مکرر ، از شبانه

 

می ترسم از تاب و تب ماندن بیفتی

با قرص تب بر،از غزل خواندن بیفتی

 

ای آخرین،تنهاترین بانوی قصه

امشب بیا تا خواب،تا زانوی قصه

 

امشب بیا دلشوره هایم را بغل کن

تا فصل مستی غوره هایم را بغل کن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:42  توسط مبین  | 

سلام

من شاید تا یه مدت نباشم

شاید چند روز .شایدم طولانی تر

حالم خوش نیس خیلی

سال نو تونم مبارک

باید شاد باشیم همگی ظاهرا

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 13:33  توسط مبین  |