تبليغاتX
پارک ممنوع
دلتنگی های مجازی
معرفی کتاب

عنوان: شور خرد (تاریخ بسیار مختصر فلسفه ی چهار گوشه ی جهان)

نویسندگان: رابرت سالمن، کتلین هیگیز

ترجمه: کیوان قبادیان ناشر: نشر اختران

برای معرفی تنها به نقل قولی از پشت جلد کتاب اکتفا می کنم

  کتاب هایی که به اختصار به تاریخ فلسفه می پردازند، معمولا دست کم به یکی از معایب زیر دچارند: بعضی از فلاسفه یا جنبش های مهم فلسفی را کنار می گذارند، چون سعی دارند به دامنه ی بسیار گسترده ای از تفکرات فلسفی بپردازند دچار ساده انگاری می شوند، بخشی از فلسفه را که در سنت غربی جای ندارد به کلی نادیده می گیرند. خوشبختانه سالمن و هیگینز در " شور  خرد" به خوبی از همه این معایب اجتناب کرده اند. بخش اول کتاب نه فقط به بررسی ریشه های یونانی فلسفه غرب می پردازد، بلکه به سنت های فلسفی هند و دیگر نقاط آسیا و نیز آفریقا و قاره ی آمریکا نظر دارد. بخش دوم کتاب به دوره ای می پردازد که ابتدای آن خاستگاه مسیحیت است و بعد به ظهور اسلام و سپس به مطرح شدن اندیشه های آدام اسمیت می رسد. بخش سوم کتاب با کانت آغاز می شود و با نگاهی اجمالی به پسامدرنیسم پایان می یابد. با توجه به وسعت چشم اندازی که در این کتاب کوچک ارائه شده، سالمن و هگینز توانسته اند تاریخ فلسفه را به شکلی واضح و روشن نشان دهند و در این کار نیز بسیار موفق بوده اند، چنان که حتی تازه واردان حوزه ی فلسفه نیز به کمک این کتاب می توانند سیر تحولات فلسفی را به آسانی پی بگیرند. 

تری اسکیتز، کتابخانه ی دانشگاه بیشاب، کبک کانادا


معرفی سایت

این روزا آدم تو ایمیل ها و شبکه های اجتماعی و... خبرها یا نکات عجیب و غریب راجع به خیلی چیزها می بینه، مثل نمونه های زیر:   اسکلت عظیم الجثه انسان (قوم عاد) +عکس کوه پردیس نزدیکترین نقطه به خورشید؟    آخرین قسمت کارتون میگ میگ و گرگه و افسردگی پسر دیوید بکهام؟   این سایتی که آدرسش در ادامه میاد به بررسی هریک از این شایعات و صحت و سقم اونها می پردازه و نتیجه رو با ذکر شواهد به نمایش می گذاره، گفتم دیدنش خالی از لطف نیست یک کلاغ http://www.1kalagh.com

  اما بحث اصلی وبلاگ یعنی  شعر

یک کار کوتاه و یک غزل   

تاریخ  ... تاریخ  ...... با حافظه ی مزخرفش

اینها را مورخی ناشناس برای ثبت در تاریخ می نویسد:

کمی بالاتر از نگاهِ گشت

روی پلِ عابر

بوسیدنِ لب هایش.   .  



غروب می شود و حال من خراب تر است

که دردهای بشر در غروب ناب تر است

دوباره نیمه ی غیر از منِ جهان بیدار

و نیم دایره ی ما همیشه خواب تر است

به گرگ و میش هوای غروب ها شک کن

غروب ها عطش دشنه بی نقاب تر است

برادرانه نشسته به گرده این خنجر

برادرانه ثوابش کمی ثواب تر است

کم و زیاد شریکیم در ثوابت شیخ!

دراین ریاکده دامان شیخ و شاب، تر است

من و تو هردو ریاکار و قصه پردازیم

فقط به لطف خدا قصه ی تو باب تر است

میان ما و شما روز حشر هم حتما

به حکم عرف، حساب شما حساب تر است

(سقوط بود برادر!  تمام قصه ی اوج

سراب اوج از این حرف ها سراب تر است)

غروب رفته و دلخوش به صبح موعودیم

خیال آب، همیشه از آب، آب تر است  

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 13:1  توسط مبین اعرابی  | 

قول دادم که بروز کنم ۲ هفته یه بار. اما الان وسط امتحاناس و بروز رسانی میره واسه دو هفته دیگهُ. با عرض شرمندگی

 

 

جام مینایی می سدٌ ره تنگدلی است

منه از دست که سیلِ غمت از جا ببرد


سلام به همه دوستانم

این سری تصمیم گرفتم و امیدوارم بتونم بهش عمل کنم

تصمیم گرفتم هر یک جمعه در میون اینجا رو بروز کنم. یعنی هر 2هفته یه بار، ممکنه زودتر هم این اتفاق بیفته، اما سعیم اینه که دیرتر نشه،،، باز هم مثل همیشه تشکر و عذرخواهی از لطف دوستان و تنبلی خودم


معرفی کتاب

چندروزی مشغول خوندن کتاب پانوشت ها از حافظ موسوی بودم

مجموعه چند مقاله در مورد نیما و برخی مسائل ادبی مثل تاریخچه نقد، فرم و ساختار و...

خوندنش رو به تمام دوستان شاعر و علاقمند به ادبیات توصیه می کنم، بخصوص مقاله هایی که در مورد نیماست، برای اینکه ببینیم چقدر نیما متفکر بوده و چقدر نیاز داریم برگردیم و نگاه دوباره ای بندازیم به نظریات نیما در مورد شعر و توصیه های اساسی که فرای کوتاه و بلند شدن مصراع و تغییرات قافیه و... برای شعر داره. حرفایی که نیما در 80سال پیش گفته و هنوز برای جامعه ادبی ما و جریان نسبتا ضعیف نقد ادبی ما می تونه مفید باشه. جریانی که اگر به کتاب هاش نگاه کنیم می بینیم که عمدتا مبتنی بر ترجمه است و باز عمدتا ترجمه های نا مناسب. تعداد تالیفات جامع و مانع هم بسیار ناچیزه. حالا از اینجا شروع کنیم و موج های کوچکترش رو در انجمن ها و کارگاه ها و شیوه های نقدشون دنبال کنیم. شاید بعدا مفصل تر درد دلی کنم در این باب. غرض معرفی این کتاب خوب بود.


اما شعر

باد پر از بوي شالي و موهاي زن سرنشين جلو

درماشين كه مي پيچد

خاطرات مرا به هم مي ريزد

تلنگري بر برج مكعب هاي جوبي اسباب بازي ام

وقتي در بالكن ايستاده بودي و نگاهم مي كردي

زن سرنشين جلو  در خواب

از سرعت گيرها كه رد مي شويم،

ماشين و ريتم سينه هايش همه آرامِ آرام

از پل رنگين كمان  بالا مي رود ماشين چوبي

حالا از دوردست مي بينمت

درست در بالكن طبقه سوم

با لباس خانگي

 

باد مي وزد

از شالي و شلال چيزي نمانده به لطف اسپري نارگيلي آقاي راننده

جاده اما سال هاست در عمق شاليزارفرورفته

چشمانم را بازميكنم

امتداد سبز و سفيد به رفتنمان مي کشد

پيشترها، ميان ماندن و رفتن فقط يك صندلي فاصله بود، يادت هست؟

 

باد مي وزد و خورشيد زل زده به چشمانم كه حالا نيمه باز، خيره مانده به خطوط ممتد

جاده اي تازه كشيده ام براي خودم

از آغوش تو

تا

.

.

.

 آغوش تو

گفته ام شالي هم بكارند

باد هم بوزد

مي وزد

زن كيفش را محكم فشرده به سينه

انگشتان پیِ چیزی در هوا

بازوها آشفته و منقبض

(سرنشين كناري با تكاني ريز به خوابش ادامه مي دهد)

دستها را درهم گره مي زنم

چشمانم را مي بندم

در بوي نارگيل و تيغ آفتاب

به زن سرنشين جلو فكر مي كنم كه پيشترها هميشه عقب مي نشت

در توامان شالي و موهايش

 

حالا بزن باد

بزن

فرو بريز تمام مكعب هاي چوبي اين قصه را

ماشين هاي چوبي را

سرنشين هاي چوبي را

و مرا ،

آدمي را كه مي خواهد پينوكيو باشد


تابستان 88

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 13:28  توسط مبین اعرابی  | 

 دختر شاه پریان نبودی

شاهدخت هزار عاشق هیچ  قصری هم

اما حاضر بودم

دیوار تمام قلعه ها را،

قلب هرچه دیو و اژدهای هفت سر را،

آب اقیانوس را به یافتن درّی نایاب،

بشکافم

بشکافم

بشکافم

آه... نه شمشیری دارم و نه دستان پرقدرتی که تقدیر را عوض کند

قهرمان هیچ قصه ای هم نبوده ام

اما کنار تو،

دریا، دریاتر بود

ساحل، ساحل تر

دنیا، دنیا تر

قصه ای نامنقطع بودی و تصویری بی ملال

از خانه که بیرون می آمدم،

 پادشاهی بودم گردن افراز، که خورشید برای من طلوع می کرد

ای کاش لا اقل طعم چای را،

با خود نمی بردی از سرزمینم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 1:16  توسط مبین اعرابی  | 

گزارش شب شعر را می توانید از وبلاگ زیر ببینید

http://www.arooz.blogfa.com/


_______

سومین شب شعر استانی دانشگاه علم و صنعت واحد بهشهر

عصر شعر و موسیقی نوای اردی بهشت

برنامه ها: شعرخوانی شاعران مدعو با موضوع آزاد

بزرگداشت مهدی اخوان ثالث

اجرای موسیقی سنتی و پاپ

اجرای تئاتر

و...

زمان: چهارشنبه 5خرداد ساعت 17 الی 20

مکان: بهشهر، میدان دوم کمربندی، دانشگاه علم و صنعت بهشهر، تالار سیمرغ

از همه شعردوستان دعوت می شود با حضور خود محفل مارا پرفروغ کنند

______________________________________


سلام

سال نو رو به همه دوستان عزیزم تبریک می گم و امیدوارم سال زیبایی باشه برای همه ما و برای کشورمون 

یک غزل و یه کار کوتاه

________

شب که می شود،

ناله می کند

از دردهایی که مال خودش نیست

تخت چوبی مسافرخانه


__

روسری برداری از سر، ابر باران می شود

در تمام این خیابان راه بندان می شود  


بعد، صدها چلچله پر می کشند از روسریت

ذهن خواب آلود مردم نغمه باران می شود  


مادیانی پای می کوبد تمام دشت را

باد، وقتی بین موهایت پریشان می شود 


لای موهای تو بوی خاک باران خورده... نه!

خاک خیس از بوی موهای تو انسان می شود  


خسته از چشمان مردم، خسته از دست زمین

شب به شب خورشید در گیسوت پنهان می شود  


سهم من از تو فقط وقتی که با خود می برد

روسری را باد، هنگامی که طوفان می شود  


سهم من از تو، سماع مولوی در پیکرم

با چنین آشفته شمسی کوه رقصان می شود 


آه اگر روزی به هر شکلی نباشی روبروم

هر شب و هر روز من شام غریبان می شود  

***

مردم این شهر با این بیت ها بیگانه اند

بارها گفتند: آیا شعر هم نان می شود؟

 

دلبری با روسری، بی روسری؛ هردو حرام

با نظر بازی، غزل محکوم زندان می شود  


شهر با این روسری ها، دلبری ها زنده است

وادی بی شاعر و عاشق، بیابان می شود  


باورم کن، آخرش با جام باده، زلف یار

نوبت رقصیدن ما توی میدان می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 15:39  توسط مبین اعرابی  | 

سلام

در این پست مطلبی راجع به انیمیشن UP (بالا)

یه کار آزاد و یه ترانه

 

 

درباره انیمیشن                                                     UP

شاید نوشتن راجع به انیمیشنی که حدود 9ماه از اکرانش گذشته  کمی دیر باشه

اما از اولین باری که این انیمیشن رو در عصری با فیلم حوزه هنری ساری همراه دوستان دیدیم، علاقمند بودم که چند خطی راجع بهش بنویسم و دیروز که برای بار دوم این انیمیشن رو دیدم بالاخره این تصمیم عملی شد

غرض نقد و بررسی نیست که بهیچ وجه در حیطه صلاحیت من نیست، فقط ذکر چند نکته پراکنده درمورد این انیمیشنه که برای من جذاب بود و همینطور اطلاعات دیگه ای درمورد کار که از برخی سایت ها تهیه شده

 

برای اولین بار در تاریخ جشنواره کن در افتتاحیه این جشنواره یک انیمیشن به نمایش در آمد، انیمیشنی که تحسین خیلی ها رو برانگیخت.

کارگردان: پیت داکتر
دستیار: باب پترسون
نویسنده فیلم‌نامه: باب پیترسون، دیت داکتر
داستان: پیت داکتر، باب پترسون، توماس مک‌کارتی
بازیگران: ادوارد اسنر، کریستوفر پالمر، جوردن ناجای، باب پترسون، دلروی لیندو
موسیقی: مایکل گیاچینگ
توزیع‌کننده: والت دیزنی پیکچرز
تاریخ انتشار: ۲۹ مه ۲۰۰۹(US)مدت زمان: ۹۶ دقیقه
کشور: United Statesزبان: انگلیسی
بودجه: $۱۷۵ میلیون
فروش: $۲۸۵,۵۸۲,۷۸۶

انیمیشن UP با همکاری شرکت پیکسار و دیزنی ارائه شده است. در مورد دیزنی که جای حرفی نیست و پیکسار هم که در سال های اخیر خوش درخشیده و چند انيميشن موفق ازجمله در جست وجوي نمو، باورنكردني ها، البي هكت ، وال- ای و... را در كارنامه اش داره و این بار با UP که دومین انیمیشن پرفروش نام گرفته افتخار دیگرای به کارنامه اش اضافه کرده.

پیتر داکتر، کارگردان انیمیشن را از ساخت  (کارخانه هیولاها)Monster Inc و Finding Nemo(درجستجوی نمو) که هردو از درخشان ترین انیمیشن های تاریخ سینما هستند می شناسیم، همینطور پیش از این انیمیشن ها هم جزو نویسنده های انیمیشن های موفق Toy Story (قصه اسباب بازی) هم بوده است.

داستان :
کارل فردریکسن یک پیرمرد 78 ساله  که شغل بادکنک فروشی داشته بعد از مرگ همسرش میخواهد به آرزوی او که داشتن خانه در کنار آبشار بلندی در آمریکای جنوبی است جامه عمل بپوشاند . جایی اسرار آمیز که قهرمان دوران کودکی این زوج ، یک مکتشف ماجراجو، هم برای پیدا کردن پرنده ای به اونجا رفته بود.
فردریکسون با وصل کردن چندین هزار بادکنک به خانه اش میخواهد در آسمان پرواز کند تا از این طریق خودش را به منطقه مورد نظر برساند .اما کمی بعد از عمل موفقیت آمیز خود میفهمه که در این سفر تنها نیست و پسر بچه ی 8 ساله ای به نام راسل او را همراهی میکنه
.....

شخصیت ها:


کارل و الی

 


کارل شخصیت محوری فیلم است که بوسیله فرمهای مربع/مکعبی شکل طراحی شده ، از عینک و صورتش گرفته تا انگشتانش . در صحنه ای از فیلم، کارل را میبینیم که بر روی صندلی آسانسوریش نشسته و از پلکان خانه اش سر می خورد و پایین می آید. طراحان در طراحی بک گراند و فورگراندهای این صحنه به شیوه ای عمل کردند که تمام این عناصر در خدمت معرفی شخصیت و تاکید بر خلق و خوی کارل باشند. ریکی نیروا می گوید :” پردازش نمادها و نشانه های تصویری در این صحنه به گونه ای بود که در حالی که کارل از پله ها پایین می آید، عکسها و تصاویر روی دیوار، زندگی و منش او را برای تماشاچیان روایت کنند. وقتی که تماشاچیان تصویری از کارل را می بینند، این تصویر در یک قاب مربعی شکل قرار گرفته است و هر زمان که تصویری از الینور، همسر کارل، دیده میشود، این تصویر در قابی بیضی شکل است و در نهایت هر وقت که هردو را با هم میبینیم،عکس در قابی مربعی با گوشه های منحنی شکل قرار دارد”. در نتیجه تمام این عناصر به بیننده کمک می کنند که دنیای کارل را در توازنی میان مربعها و دایره ها درک کند.


راسل

 


راسل، پسربچه ی سرشار از انرژی و مشتاق برای کشف سرزمینهای ناشناخته، بطور اتفاقی خودش را در دالان خانه ی در حال پرواز کارل میابد! او شخصیت جوان ، گرد و لطیفی است که در برابر شخصیت خشن و لجوج و مربع گونه ی کارل قرار داده شده.پیت داکتر در شرح شخصیت راسل می گوید:” این پسربچه ی خجالتی پوشیده از مدال و علائم که در آرزوی دریافت نشان “کاشف برتر” می سوزد، دائما  می چرخد و به اینسو و آنسو میرود. در نتیجه ما او را شبیه به یک دوک نخ ریسی یا یک بادکنک طراحی کردیم”. ریکی نیروا می گوید :”طراحی های اولیه او به نحوفریبنده ای پیچیده به نظر می رسیدند اما نهایت تلاش خودمان را می کردیم تا او را به ساده ترین شکل ممکن بسازیم .

داگ و کوین

 


کارل و راسل ، “داگ” را در جنگلهای “پارادایز فالز” پیدا می کنند. او سگی است که از گروه سگهایی که وظیفه ی جستجو و پیدا کردن پرندگان کمیاب را برعهده دارند جدا افتاده است. سایر سگها لاغر، ورزیده و ترسناک هستند اما داگ” چاق و مهربان است. صاحب “داگ” او را با یک قلاده ی الکترونیکی مجهز کرده است که او را قادر میسازد تا افکارش را بصورت گفتاری بیان کند. طرح داگ از روی نوعی سگ جستجوگر برداشته شده و طراحان با زیر نظر گرفتن حرکات اینگونه سگ ها" خصوصا" موارد چاقش به طراحی داگ پرداختند

کوین نامی است که راسل به یک پرنده ی بسیار کمیاب 13 فوتی که قادر به پریدن نیست و او و کارل در جنگل پیدایش کرده اند می دهد. کاراکتر “کوین” بر اساس قرقاول بزرگ هیمالیایی شکل گرفت که یکی از رنگارنگ ترین پرنده های دنیاست. برای مطالعه ی رفتارها و چهره ی این پرنده ها، طراحان سفری داشتند به باغ وحش ساکرامنتو. آنها همچنین چند شتر مرغ را به محوطه ی استودیوی پیکسار آوردند، در نتیجه آنها به راحتی قادر بودند رفتار ها و حرکات این پرندگان را بررسی و مطالعه کنند و به الگوهای حرکتی این کاراکتر برسند

اما بعد از این توضیحات جند نکته که در این انیمیشن برای من جالب بود:

باید بگم  10دقیقه اول این انیمیشن فوق العاده س، منظورم بعد از مقدمه کار و آشنایی دو کودک با هم از جاییکه با شروع موسیقی ، روایت 50 سال زندگی مشترک فردریکسون و همسرش در عرض چند دقیقه به زیباترین و مختصر ترین شکل نشون داده میشه. با نشانه گذاری های مناسب و استفاده از اون ها در طول روایت کار، دفترچه یادگاری الی، بالا رفتن دو نفره از تپه، تصور ابرها به شکل موجودات مختلف از جمله نوزاد و به عقیده من زیباترین بخشش که چند ثانیه هم بیشتر نیست ، گره زدن کراوات کارل توسط همسرش و تکرار این صحنه با گره های مختلف ( سال های مختلف) و در نهایت پاپیون که با پیر شدن هردو روی یقه کارل جا می گیره و تا آخر کار هم حضور داره. یک روایت مختصر و مفید در عرض چند دقیقه که در اون به شخصیت های دو طرف و نحوه تعامل اون ها در زندگی مشترکشون( مثلا صحنه ای که هرکدوم بطور مستقل به خوندن مشغولن و درعین حال دست همدیگرو گرفتن و..) و برخی کلید واژه های کار پرداخته میشه.

ماجرای UP داستان یک آرمانه، آرمانی که هرکسی شاید در دوران کودکی نظایر اون رو داشته باشه و در طول زندگی به فراموشی سپرده میشه، آرمان رفتن به "پارادایز فالز" یا " آبشار بهشتی" یا هر ترجمه دیگه ای، و در نام این مکان به عقیده من کلمه "بهشت" نقش مهمی رو ایفا می کنه، در ابتدای کار می بینیم که این تجسم زیبا در هردو کودک (کارل و الی) وجود داره و همینطور علاقه به قهرمانی مکتشف و ماجراجو به نام "چارلز مونتز" که برای اکتشاف به اون سرزمین رفته، از همون ابتدا در کنار بیان اصل داستان به شخصیت پردازی هم پرداخته میشه، به این شکل که کارل رو در سینما در حال پیگیری آرزو و آرمانش می بینیم، ولی الی رو کمی دیرتر در خانه مخروبه ای در حال چالش ذهنی و فیزیکی با این آرمان و فراهم کردن شرایط داخل بالون در آن خانه و انگار حرکت به سمت آرزو. با ادامه انیمیشن به شخصیت انفعالی کارل به عنوان نقش اول بیشتر پی می بریم، شخصیتی که هیجان و حرکت و جنبشش همیشه باید ناشی از یک شخصیت مکمل یا یک عامل محرک بیرونی باشه، وقتی که الی در کنارش حضور داره، وقتی که راسل به دنیای ساکن و یکنواخت و در واقع به روز مرگی های کارل وارد میشه و در نهایت وقتی که در مقابل اجبار برای رفتن به خانه سالمندان قرار می گیره و سفرش رو آغاز می کنه، در همه اینها عامل محرک بیرونی حضور داره و شخصیت اول رو وارد فضاهای تازه می کنه. طراحی کارل هم با استفاده از مجموعه ای از مکعب ها با این شخصیت همخونی داره. صحبت از آرمان بود، الی دفترچه ای داره برای ثبت علایق و اتفاقات خوب زندگیش، دفترچه ای که با عکس ها و مطالب مرتبط با "پارادایز فالز" چند صفحه اولش پر شده و ادامه اون قراره وقتی به اون مکان رسید پربشه، در واقع جریان لذت بخش زندگی خودش رو از بعد از رسیدن به این آرمان می دونه، و جالبه وقتی الی بدون رسیدن به اون مکان می میره و در اواخر کار ، وقتی کارل دوباره دفترچه رو ورق می زنه می بینه تمام صفحه هاش با عکس های دو نفره و لحظه های زندگی اونها پرشده و خوشبختی که تنها با حضور در کنار اون آبشار معنی می شد در زندگی مشترک روزمره و سرشار از محبت این دو کاراکتر معنی شده، اما کارل تصمیم می گیره اون آرمان رو محقق کنه و شاید به عنوان آخرین کار مهم زندگیش اون رو به انجام برسونه، ولی جالبه که می بینیم در طول داستان با قرار گرفتن در موقعیت هایی حاضر میشه از مسیر تحقق این رویا عقب بیفته برای اینکه مثلا به اون پرنده "کوین" یا به راسل کمک کنه و حتی در این راستا وسایل خونه رو که بسیار براش عزیزن و یادگار الی و رویاهاشونه به دور میندازه تا خونه دوباره بتونه به پرواز دربیاد و کارل به راسل کمک کنه.

استعاره زیبای دیگه ای که با این موضوع مرتبطه برخورد با قهرمان در این انیمیشن هست، دو کودک تحقق زنده رویاهاشون رو در "چارلز مونتز" می بینن و با تکرار حرف ها و حرکاتش و هم ذات پنداری که با قهرمان دارن سعی می کنن تصور اون رویا رو هرچه بیشتر به واقعیت نزدیک کنن، قهرمانی که عزتش برای کارل حتی در همون سن 78 سالگی هم به خوبی باقی مونده و از مواجه شدن با او در آمریکای جنوبی بسیار شگفت زده و خوشحال به نظر میاد، اما وجه مهم این ماجرا و روی دیگه ی سکه، روبرو شدن با قهرمان در دنیای واقعیته، قهرمانی که همیشه از روی پرده سینما یا صفحه روزنامه و.. پیگیری میشد حالا در کنار کارل نشسته و شام می خوره و با مطرح شدن موضوع پرنده ( که "چارلز مونتز" سال ها برای اثبات حیثیت علمیش به دنبالش بوده و کارل و راسل در همون روز اول بهش برمی خورن و باهاش دوست می شن) نسبت به اونها مشکوک میشه و یکباره (هرچند با مقدمه سگ ها و فضای تاریک و ترس القا شده قبلی) اون قهرمان تبدیل به شخصیت منفی داستان میشه . بعد کارل، پیرمرد غرغروی عادی و روزمره، که شروع تفاوتش رو با پرواز خونش به ما نشون داده بود حالا با قهرمان ذهنی خودش و خیلیای دیگه در همون سرزمین رویایی مشغول مبارزه است. مبارزه ای فراتر از مبارزه قهرمان سابق برای یافتن پرنده و کاوش هاش، یک مبارزه انسانی برای حفظ جون پرنده و کودک و نجات دادن اونها از دست قهرمانی که جاه طلبی ها اون رو تبدیل به موجودی شرور کرده. به عقیده من این گونه برخورد با قهرمان در این اثر در نوع خودش جالبه و در تقابله با قهرمان های دیگه ای که از اول قهرمان هستند و تا آخر هم قهرمان باقی می مونن

در نهایت  انیمیشن ما رو به این فکر می رسونه که " پارادایز فالز" ما ، سرزمین رویایی و آرمانی  ما خیلی ازمون دور نیست و قهرمان هایی که برای ما ساخته می شن، آواز دهلی هستن که طبعا از دور خوش است و برای یافتن یک قهرمان  عادی ومعمولی که بسیار موثرتر از قهرمان های ساخته شده هم می تونه باشه فقط کافیه به آیینه نگاه کنید.همین.

دیدن این انیمیشن زیبا رو به همه دوستان توصیه می کنم و باید بگم این روزها فاصله جندانی بین سینما و انیمیشن باقی نمونده و وجوه تفاوت یا کمبودهایی که این دو دارن در سایه امکانات متفاوت هرکدوم پوشونده میشه و در انیمیشن کارهایی صورت می گیره که به اندازه یک فیلم یا گاهی جذاب تر از اون رخ نمایی می کنه، انیمیشن های زیبایی مثل UP، WALL-E، .و پیش تر ازاین ها "شهر اشباح" و بسیاری از انیمیشن های کوتاهی که ساخته میشن ازاین دست هستن .

 

_____________

ازاونجاییکه مطمئنا تا بعد از امتحان ارشد به روز نخواهم کرد یه کار آزاد و یه ترانه هم می ذارم

(این ، اولین تجربه من در ترانه س و امیدوارم مورد قبول باشه و از نقد و نظرهاتون یاد بگیریم)

 

 

1

در تن پوشی از سرما

شاید

به استقبال ویروس های زمستانی می رفتم

 

2

مودبانه نیست چشم چرانی

چرای چشم در چشم در بی نهایت مرتعی پر از کندوی عسل

بی هیچ چرایی

 

3

ویروس که در معادله های ریاضی بزرگ می شود،

من می مانم و سرفه هایی غلیظ

کبود

سیاه سرفه

 

4

نه قراری در کار بود، نه حتی چرخیدن زبان به حرفی

جتر گاهی،

حرف مفتی است زیر باران

 

5

دائم در سرم جنگ است

نبرد کسانی که نمی شناسم

با کسانی که نمی شناسم

اما تیغ از هر طرف که می آید، به قلب من می نشیند

 

6

نباید خیره می شدمش

ولی چه نگاهی داشت به تک درخت مجرد تنهایی ام

بیخود نبود پرنده ها ار دستانش دانه می خوردند

 

7

سرفه که می کنم

یادم می افتد قرص هایم دیر شده

من ساعتم را،

با مچ دستم،

با تنی که وصلشان بود،

در زمستانی سرد توی چشمانت جا گذاشتم

اسبم را بیاورید

فیلم تمام شده و می خواهم مثل یک کابوی بی تفاوت

در بی نهایت تنهاییم بروم و بروم و گم...

___________

 

و ترانه:

 

زیر این آسمون پر کلاغی

که ماهش  روگرفته از نگامون

بیا و با صدای مهربونت

بخون بازم "سر اومد این زمستون"

 

بخون از خنده های از ته دل

بگو بازم  میان ماه و ستاره

خداجون! جون هرکی دوست داری

بگو این آسمون امشب بباره

 

دلا تنگه، خیابون غم گرفته س

بزن بارون که کلی گریه داریم

یه امشب محرم تنهاییمون باش

بذار ماهم کنار تو بباریم

 

خیابون گریه هامونو ندیده

برید از چشمای مادر بپرسید

سر مغرور بغضامون بلنده

ازین گازای اشک آور بپرسید

 

چقد ترسیدیم و پا پس کشیدیم

چقد بغضا گلومونو فشردن

همون وقتی که کنج خونه بودیم

گرفتن مردا رو کت بسته بردن

 

آره، دنیا قشنگه واسه اونا

همش تیر و تفنگه واسه اونا

زمستون و بهار فرقی نداره

همه فصلا یه رنگه واسه اونا

 

باید برگ بهارو پس بگیریم

زمستونه که تقویمو نوشته

نترس از برف و بورانش برادر

که دستای من و تو سرنوشته

 

ما می تونیم ازین ایوون دوباره

بهار  این درختارو ببینیم

بلندشو سبزه ها چشم انتظارن

باید هفت سین امسالو بچینیم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 14:49  توسط مبین اعرابی  | 

(این مطالب چندروزه پیش زده شد. اما ظاهرا پست مشکلی داشت و برای یه سری دوستان اصلا بالا نمیومد.معلوم هم نشد مشکل چیه.بخاطر همین دوباره کپی کردم در پست جدید)

سلام

با عرض تسلیت ماه محرم و خونی از خدا که به ناحق  بر زمین ریخت، السلام علی الحسین

عرض تسلیت فوت آیت الله منتظری، مرجع و مبارز بزرگ و مظلوم ، روحش شاد

یک مثنوی تقریبا مال 1.5 قبل:

 

شهر با گیسوان بریده، خالی از نغمه ای یا صدایی

خشک مانده نگاهم به کوچه، آی آقای باران! کجایی؟

کار ما از مسکن گذشته، سمت و سوی جهان را عوض کن

یا محول! به جان عزیزت، اندکی حالمان را عوض کن

قصد من از بیان تحول، مستی و نشئگی نیست قربان!

این دم و بازدم هم زیاد است، قصد ما زندگی نیست قربان!

لحظه ها می رود خسته و سرد، در هوای دی اکسید کربن

جنگل زندگیمان بیابان، شد به پای دی اکسید کربن

دائما حسرت نوشدارو، دائما فکر سهراب مرده

فکر رستم به چاه برادر، آه ازاین کوچه ی خواب برده

رخش در انتظار سوارش، در سرش فکر بیداد و جنگ است

آن طرف توی جوی خیابان، رستم قصه در فکر بنگ است

دیدن جیمز باند و سوپرمن، حس اسطوره های مجازی

مرگ سهراب در اوج قصه، مرگ ما در فضای مجازی

سال ها دور هم بغض کردیم، بر همان داستان قدیمی

عاقبت خنجر از پشت خوردیم، از همان دوستان صمیمی

فکر کن آخر شعر هایت، بغض های فرو خورده باشد

شاعری گوشه ی این خیابان، در سکوت خودش مرده باشد

آه، اکسیژن ناب! دیگر، برنگرد این حوالی که چندی است

از عطای خدایان در اینجا، زندگی نیز سهمیه بندی است



طریقه صدا نمودن همسایه و آداب آن ( قابل توجه وبلاگ نویسان حرفه ای)به این منظور لطفا به آدرس ذیل مراجعه فرمایید

http://www.bankol.blogfa.com/post-14.aspx

و چند خطی که پیش از این در همین وبلاگ در رابطه با همین مطلب بیان شده بود:


http://www.parkmamnu.blogfa.com/8602.aspx


+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 0:3  توسط مبین اعرابی  | 


سلام به همه دوستان عزیزم

مدت زیادی نبودم

شرمنده همه دوستانی که سر میزدن به وبلاگ و ممنون از لطفشون

امیدوارم ازین به بعد بیشتر بتونم در خدمتتون باشم

2 تا کار جدید

 

 

 

 

گزارش

 

خیابان ها

با تمام ساختمان هایشان

به ایستگاه های مترو سقوط کردند

 

پرنده ها

آنقدر رفتند، که زمین زیر پرشان

به نام دیگری خوانده شود

 

خبر تازه ای نیست

جز آنکه دماوند ذره ذره در خود فرو می رود

و خورشید،

دیگر به تقویم های شمسی نمی تابد.

 

 

 

 

من...

من تشویش اذهان عمومی دارم

دکترها گفته اند

وقتی در خیابان بین آدم ها راه می روم

ذهن بیمارم مشوش می شود

فکر می کنم همه سرگیجه دارند

که شب و روز،

بی دلخوشی شب

بی دلخوشی روز

سگ دو می زنند برای نانی که سهم دیگران می شود

باور کن آقای امین پور!

نان، از آن طرف نان تر بود*

حتی تخت هم، از هر طرف که خواندیم تخت نبود

اصلا اشکال از همین خیابان عمومی است که با نسخه پزشک به انفرادی می رسد

اینجا جای خوبی است

 جایی که تمام دروغ ها یکجا اعتراف می شوند

راستی یادم رفت

آدامس دزدی بقالی محل را

وقتی برای دختر همسایه فیلم های ندیده تعریف می کردم

.......

.......

اما دروغ هایم که منتشر نمی شد

که مجوز نمی گرفت

پس چرا به من می گویند: نشر اکاذیب؟

نسخه ام را پیچیده اند

لابد بهتر می دانند

این همه کارشناس

این همه دکتر

این همه واگیر اکاذیب عمومی،

 نه ، نشر اذهان یا هر کوفت دیگری که گرفته ام

 

تنها گناه من

اعتراض به حقوق کم مرده شور هاست

مرده شورهایی که همه را به عدالت می شویند

روی تختی که این بار،

از هر طرف بخوانی تخت است

 


*اشاره به شعری از مرحوم قیصر امین پور.... نان را ازهر طرف بخوانی نان است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 19:17  توسط مبین اعرابی  |