سلام به همه دوستان عزیزم
مدت زیادی نبودم
شرمنده همه دوستانی که سر میزدن به وبلاگ و ممنون از لطفشون
امیدوارم ازین به بعد بیشتر بتونم در خدمتتون باشم
2 تا کار جدید
گزارش
خیابان ها
با تمام ساختمان هایشان
به ایستگاه های مترو سقوط کردند
پرنده ها
آنقدر رفتند، که زمین زیر پرشان
به نام دیگری خوانده شود
خبر تازه ای نیست
جز آنکه دماوند ذره ذره در خود فرو می رود
و خورشید،
دیگر به تقویم های شمسی نمی تابد.
من...
من تشویش اذهان عمومی دارم
دکترها گفته اند
وقتی در خیابان بین آدم ها راه می روم
ذهن بیمارم مشوش می شود
فکر می کنم همه سرگیجه دارند
که شب و روز،
بی دلخوشی شب
بی دلخوشی روز
سگ دو می زنند برای نانی که سهم دیگران می شود
باور کن آقای امین پور!
نان، از آن طرف نان تر بود*
حتی تخت هم، از هر طرف که خواندیم تخت نبود
اصلا اشکال از همین خیابان عمومی است که با نسخه پزشک به انفرادی می رسد
اینجا جای خوبی است
جایی که تمام دروغ ها یکجا اعتراف می شوند
راستی یادم رفت
آدامس دزدی بقالی محل را
وقتی برای دختر همسایه فیلم های ندیده تعریف می کردم
.......
.......
اما دروغ هایم که منتشر نمی شد
که مجوز نمی گرفت
پس چرا به من می گویند: نشر اکاذیب؟
نسخه ام را پیچیده اند
لابد بهتر می دانند
این همه کارشناس
این همه دکتر
این همه واگیر اکاذیب عمومی،
نه ، نشر اذهان یا هر کوفت دیگری که گرفته ام
تنها گناه من
اعتراض به حقوق کم مرده شور هاست
مرده شورهایی که همه را به عدالت می شویند
روی تختی که این بار،
از هر طرف بخوانی تخت است
*اشاره به شعری از مرحوم قیصر امین پور.... نان را ازهر طرف بخوانی نان است
یا کودکان شهر بی خبرند از جنون ما
یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست
یا کودکان شهر بی خبرند از جنون ما
یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست
یا کودکان شهر بی خبرند از جنون ما
یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست
یا کودکان شهر بی خبرند از جنون ما
یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست....................................
بهار،با بوی عیدی ،بوی کاغذ رنگی واسکناس تا نخورده لای کتاب و صدای فرهاد که می پیچد لای بهار نارنج ها و سرمستی اصیلی که با تمام احترامی که قائلم برای گل یخ، زمستان به گرد پایش هم نمی رسد
حالا بار دیگر کوچه های ساری ، و آدم هایی که شاید هم حق دارند به قیمت گوجه فکر کنند،یا اجاره ها و شهریه ها (نمی دونم چرا ه آخر چندان خوشایند نیست،یاد اجاره و شهریه و نظمیه و نشریه و و قافیه و...)
دارم فکر می کنم چه خوب که بوی بهار نارنج را نمی شود دورش دیوار کشید،یا بلیط فروخت،یا جای نارنج ها
کاج های مطبق کاشت ،
وگرنه کل بهار را باید در خانه می می ماندم و مست می کردم و فکر می کردم و زمزمه ...
با اینا زمستون سر می کنم
با اینا خستگیم در می کنم....
چون خلق در کار حلاج متحیر شدند،منکر بی قیاس و مقرّ بی شمار پدید آمدند و کارهای عجایب از او بدیدند.زبان دراز کردندوسخن به خلیفه رسانیدند و جمله بر قتل او اتفاق کردند،از آن که می گفت : اناالحق
گفتند بگو هوالحق؛ گفت بلی! همه اوست.شما می گویید که: گم شده است؟بلی که حسین گم شده است.بحر محیط گم نشود و کم نگردد .جنید را گفتند :
این سخن که حسین منصور می گوید تاویلی دارد؟
گفت: بگذارید بکشند ،که روز تاویل نیست.
-آقا یه گل می خری؟
هنوز آنقدر شاعر نشدم که یادم برود
عشق
چندان ربطی به من نداشت
با ادای احترام به باران،و گوسفندانی که شمرده ام
مگر باربر چه عیبی داشت؟
پابرهنه،صندوقچه ای بردوش،این همه خیابان تودرتو، لگدمال بوق های ممتد
حالا می گویی به دختر گل فروش هم نگاه نکن؟
دختر گل فروش ، با چشمان معصومش
- آیا من...
اصلا مشکل از همان سفره عقدی بود که بزرگترها بی اجازه گفتند: بله
و مرا به عقد دائم یک عکس،فقط یک عکس
یک چشم ، و این همه خیابان تودرتو، با چارراهی که نمی دانم
با گرگ هایی که برادران یوسف را هم می دریدند ،
اگر کنعان ، تهران بود
و زلیخا ،زلیخای بیچاره،این همه پای رسالت یوسف ، زن نمی شد
- تا کجای رسالت باید بروم ؟
باید چیزی را به جایی برسانم
جایی که مرا به چیزی ...شاید
اینجا هیچ مثل شانزلیزه نیست
که تمام گل هایت را بخرم ، و تمام چشمت را .
اینجا تاول بی پرده ترین حرف خیابان است
خیابان، با پوستی کلفت
با دندان های تیزی که بشود کارتن پاره را هم سق بزنی
وتنی...
هنوز لگد مال بوق های ممتد
باید تنی به تن ناصرخسرو بزنم
شاید جایی باشد.

هرطرف صدای سوت ، سوت می کشد قطار
ریل های ناپدید ، چشم های بی قرار
تق تتق،صدای در،قرص های بی اثر
حرف می زند کسی،در سکوت ماندگار
شاهزاده ی جوان،تک سوار قصه ها
یورتمه به روی ریل ، پشت هاله ای غبار
شاهزاده ی جوان ، انتظار دخترک
مات مانده چشم هاش،ریل واسب بی سوار
زلف می دهد به باد،باد سوزناک دی
چرخ می زند دلش،در حوالی بهار
غلت می زند کمی،درد می کند تنش
مرد، خسته روی تخت ، دخترک سر قرار
آه از این دقیقه ها،مانده توی ایستگاه
دود می خورد تنش، دود می شود قطار
هر طرف صدای سوت،سوت می کشد قطار
ریل های روغنی ، گوش های انتظار
اصلا تمام آرزوهایم برایت
دلشوره امروز و فردایم برایت
اصلا بیا پا روی سر بگذار و بگذر
دست از سر این لحظه ها بردار و بگذر
بر حسب عادت گاهگاهی نا ندارم
این روزها حتی کمی رویا ندارم
در پرسه های بی هدف دنیا گذشته
شاید ازاینجا هم تک و تنها گذشته
فردا کسی جان می دهد توی خیابان
آرام، در اوج هیاهوی خیابان
با دست های توی جیبش تا همیشه
در کوچه های دل فریبش تا همیشه
این کوچه بغض دست ها را می فشارد
اینجا کسی لب های مارا می فشارد
می ترسم از... می ترسم از...از نقطه چین ها
از خط پایان،اولین ها، آ خرین ها
از روزهای شب به شب دیوانه خانه
از والیوم های مکرر ، از شبانه
می ترسم از تاب و تب ماندن بیفتی
با قرص تب بر،از غزل خواندن بیفتی
ای آخرین،تنهاترین بانوی قصه
امشب بیا تا خواب،تا زانوی قصه
امشب بیا دلشوره هایم را بغل کن
تا فصل مستی غوره هایم را بغل کن